سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
تبلیغات در پارسی بلاگ
اگر مستحبها به واجبها زیان رساند ، مستحبها را واگذارید . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :30
بازدید دیروز :85
کل بازدید :217129
تعداد کل یاداشته ها : 423
97/7/2
4:42 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
مسلم فروزان نیا[103]

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

 

داستان شکر نعمت

خداوند متعال خواست سه نفر را که یکی، بیماری پیسی داشت و دیگری، کچَل بود و سومی نابینا، مورد آزمایش، قرار دهد. پس فرشته ای را بسوی آنان فرستاد. فرشته نزد فرد پیس آمد و گفت: محبوبترین چیز، نزد تو چیست؟ گفت: رنگ زیبا و پوست زیبا، چرا که مردم از من، نفرت دارند. فرشته، دستی بر او کشید و بیماری اش برطرف شد و رنگ و پوستی زیبایی به او عطا گردید. سپس، فرشته پرسید: محبوبترین مال نزد تو چیست؟ گفت: شتر. پس به او شتری آبستن، عنایت کرد و گفت: خداوند آنرا برایت مبارک می گرداند».

سپس، فرشته نزد مرد کَچل آمد و گفت: محبوبترین چیز، نزد تو چیست؟ گفت: موی زیبا تا این حالتم بر طرف شود چرا که مردم از من، نفرت دارند. فرشته، دستی به سرش کشید. در نتیجه، آن حالت، بر طرف شد و مویی زیبا به او عطا گردید. آنگاه، فرشته پرسید: کدام مال نزد تو محبوبتر است؟ گفت: گاو. پس گاوی آبستن به او عطا کرد و گفت: خداوند آنرا برایت مبارک می گرداند.

سرانجام، نزد فرد نابینا آمد و گفت: محبوترین چیز نزد تو چیست؟ گفت: اینکه خداوند، روشنایی چشمانم را به من باز گرداند تا مردم را ببینم. فرشته، دستی بر چشمانش کشید و خداوند، بینای اش را به او باز گردانید. آنگاه، فرشته پرسید: محبوبترین مال نزد تو چیست؟ گفت: گوسفند. پس گوسفندی آبستن به او عطا کرد.

 آنگاه آن شتر وگاو وگوسفند، زاد و ولد کردند طوریکه نفر اول، صاحب یک دره پر از شتر، و دومی، یک دره پر از گاو، و سومی، یک دره پر از گوسفند، شد.

سپس، فرشته به شکل همان مرد پیس، نزد او رفت و گفت: مردی مسکین و مسافرم. تمام ریسمانها قطع شده است و هیچ امیدی ندارم. امروز، بعد از خدا، فقط با کمک تو می توانم به مقصد برسم. بخاطر همان خدایی که به تو رنگ و پوست زیبا و مال، عنایت کرده است به من شتری بده تا بوسیله ی آن به مقصد برسم. آن مرد، گفت: من تعهدات زیادی دارم. فرشته گفت: گویا تو را می شناسم. آیا تو همان فرد پیس و فقیر نیستی که مردم از تو متنفر بودند پس خداوند همه چیز به تو عنایت کرد؟ گفت: این اموال را از نیاکانم به ارث برده ام. فرشته گفت: اگر دروغ می گویی، خداوند تو را به همان حال اول بر گرداند.

آنگاه، فرشته به شکل فرد کَچل، نزد او رفت و سخنانی را که به فرد اول گفته بود، به او نیز گفت. او هم مانند همان شخص اول، به او جواب داد. فرشته گفت: اگر دروغ می گویی، خداوند تو را به حال اول بر گرداند.

سر انجام، فرشته به شکل مرد نابینا نزد او رفت و گفت: مردی مسکین و مسافرم و تمام ریسمانها قطع شده است (هیچ امیدی ندارم). امروز بعد از خدا، فقط با کمک تو می توانم به مقصد برسم. بخاطر همان خدایی که چشمانت را به تو برگرداند، گوسفندی به من بده تا با آن به مقصد برسم. آن مرد گفت: من نابینا بودم. خداوند، بینائی ام را به من باز گردانید و فقیر بودم. خداوند مرا غنی ساخت. هر چقدر می خواهی، بردار. سوگند به خدا که امروز، هر چه بخاطر رضای خدا برداری، از تو دریغ نخواهم کرد. فرشته گفت: مالت را نگهدار. شما مورد آزمایش، قرار گرفتید. خداوند از تو خشنود و از دوستانت، ناراضی شد».

 


  
  

 

بر سینه فضل بن یحیى برمکى برصى پدید آمد بسیار رنجیده خاطر گشت و گرمابه رفتن را به شب انداخت تا کسى مطلع نشود، پس ندیمان را جمع کرد و گفت امروز در عراق و خراسان و شام و پارس کدام طبیب را حاذق تر مى دانند و بدین معنى که مشهورتر است ؟ گفتند جاثلیق پارس ‍ که در شیراز است . کس فرستاد و حکیم جاثلیق را از پارس به بغداد آورد و با او در تنهائى و سربنشت و بر سبیل امتحان گفت مرا در پاى فتورى مى باشد تدبیر معالجت چه باید کرد؟ جاثلیق گفت از کل لبنیات و ترشیها پرهیز باید کرد و غذا نخود آب باید خورد و از گوشت مرغ یکساله و حلوا و زرده تخم مرغ را به انگبین باید تهیه کرد و خورد چون ترتیب این غذاها نظام پذیرد دویه بکنم فضل گفت چنین کنم .
پس فضل بر عادت همیشه از تمام آن چیزها خورد و هیچ پرهیز نکرد، شورباى غلیظ ساخته بودند و از کوامخ
(1) و رواصیر (2) احتراز نکرد. روز دیگر که جاثلیق آمد قاروره خواست و آزمایش نموده رویش ‍ برافروخت و گفت من این معالجه نتوانم کرد، تو را از تمام ترشیها و لبنیات نهى کرده ام و تو شوربا خوردى و از کامه و انبجات (3) پرهیز نکنى معالجت موافق نیفتد.
پس فضل بن یحیى بر حدس و حذاقت آن بزرگ آفرین گفت علت خویش ‍ را با او در میان نهاد و گفت تو را بدین مهم خواندم و این امتحانى بود که کردم . جاثلیق دست به معالجت برد و آنچه در این باب بود کرد چندى گذشت هیچ فایده نداشت و حکیم جاثلیق بر خویش همى پیچید که این چنان کار نبود که اینقدر کشید تا روزى با فضل بن یحیى نشسته بود گفت اى خداوند بزرگوار آنچه معالجت بود کردم هیچ اثر نکرد، مگر پدر از تو ناخشنود پدر را خشنود کن تا من علت را از تو ببرم . فضل آن شب برخاست و نزدیک یحیى رفت و در پاى او افتاد و رضاى او بطلبید و آن پدر پیر از او خشنود گشت .
جاثلیق او را به همان انواع معالجت کرد روى به بهبودى گذاشت چندى برنیامد که شفاى کامل یافت . پس فضل از جاثلیق پرسید که تو چه دانستى سبب علت ناخشنودى پدر است ؟ جاثلیق گفت من هر معالجتى که بود کردم و سود نداشت گفتم مرد بزرگ لگد از جایى خورده است ، بنگریستم هیچ کس نیافتم که شب از تو ناخشنود بوده و به رنج بخوابد بلکه از صدقات وصلات و تشریفات تو بسیار کس آسوده است تا خبر یافتم که پدر از تو بیازرده و میان تو او نقارى هست . من دانستم که از آن سبب است و اندیشه من خطا نبود و بعد از آن فضل بن یحیى را توانگر کرد و به پارس فرستاد.
(4)
((این حکایت را براى حفظ آثار ادبى بین سنه پنجم و ششم هجرى بدون تصرف در جملات نقل کردیم .))


1- جمع کامخ معرب کامه و آن خورشى است که از پودنه و شیر مى سازند.
2- بقولى که در آب ریخته و در روغن بریان نموده و در آب میوه ترش اندازند.
3- جمع انبجه و آن میوه هندى است که در عسل پرورده مى کنند.
4- چهار مقاله نظامى عروضى .


  
  
   1   2   3   4   5   >>   >